اگر فرصت کردید سری به این کتاب
،بزنید خیلی کتاب عجیبی است.» گفت: «چه کتابی؟» گفتم «قرآن» با تعجب به من نگاه
کرد و فکر کرد دیوانه ام و پیاده شد. اولین تبلیغم را آنجا در اتوبوس برای یک فرد
ایرانی کردم؛ اما نگاه آن مرد طوری بود که این را ببین، اینجا آمده و فکر میکند
قرآن کتاب مهمی است؛ ولی برای من مهم نبود. برایم مهم این بود که تجربه ام را
بگویم
وقتی وارد
خانه شدم دوسه هفته بود که حمام درست و حسابی نکرده بودم اولین کاری که کردم حمام
بود و به خانواده ام گفتم هیچکس با من حرف نزند، خودم میآیم پیشتان. شاید یک ساعتی
حمام .بودم موهایم هم بلند بود و شامپو میزدم که کمی از حالت زمختی بیرون بیاید
بعد سوار موتور شدم و دوری زدم تا کمی حال و هوایم عوض شود و به خانه برگشتم.
همان ایام
بود یا فردای آن روز که خواهرم آمد و برای ناهار صدایم کرد گفتم «ناهار نمیخورم
گفت «چرا؟» گفتم من روزهام امروز از صبح روزه گرفته ام.» گفت: روزه دیگر «چیست؟
:گفتم فریباجان آن کتابی که بالای سر من گرفتی بیشترش را خوانده ام نوشته بود اگر
ماه رمضان خانه نیستید و مسافرت هستید، وقتی از مسافرت برگشتید روزه بگیرید و من
هم الآن روزهام. تقویم را نگاه کرده ام و دیده ام از اول مسافرت تا آخر آن ماه
رمضان بوده بعدها فکر کردم شاید آن حال و هوا و علاقه ام به قرآن هم به دلیل همین
تقارنش با ماه رمضان بوده . شب های قدر بوده و من نمیدانستم چه خبر است.
تا قبل از
این یک فضای معنوی را تجربه نکرده بودم. وقتی متوجه شدم آن شب ها و ماه رمضان را
پشت سر گذاشته،ام شروع کردم به گرفتن روزه های قضا شده ام خواهرم خیلی تعجب کرد
گفتم فریباجان نماز خواندن را هم یادم نیست، می توانی یکی را پیدا کنی به من نماز
یاد بدهد؟ یکی از اقوام را معرفی کرد و من نماز خواندن را یاد گرفتم. این نماز و
روزه و قرآن تقریباً اولین راه های ارتباطی من با خدا بود.
از همه خنده دارتر مدل روزه گرفتنم بود؛ صبح بیدار میشدم و
میدیدم هنوز...